فعالیت جدید
بعد از لیف بافی های مکرر دختر بزرگه ، دیگر بافتن لیف برایش تکراری شده و رو آورده به دستبند بافی. خلاصه چشمش به هر رنگ از کامواهای من که می افتد با نگاهی پر از تقاضا اجازه صادر میکند و تکه ای از نخ را میچیند برای دستبند! و در پیشرفت روز افزونش موفق به خلق سرویس دستبند و انگشتر هم شده است حتی! فقط کافیست که بداند چه لباسی قرار است بپوشد تا در کمتر از چند دقیقه کامواهایش را رنگ بندی کند و بعد دستبندی به رنگ لباس ببافد و لذتش را ببرد! و همچنین کافیست تا ببیند کسی که هنرش را به او نشان میدهد تعریف و تمجیدی نثارش می کند!آنوقت حتماً حتماً دستبند درست کردن برای آن فرد مذکور در برنامه کار قرار خواهد گرفت! ...
کلاه طرح نوزاد
کلاه نوزادی: 8 دانه سر می اندازیم و 1 رج رو می بافیم. رج بعد 1 دانه ژته،یکی زیر،1 دانه ژته،یکی زیر تا آخر(ژته ها باید سوراخ بیفتد) رج بعد رو رج بعد 1 دانه ژته،2 دانه زیر،1 دانه ژته،2 دانه زیر تا آخر رج بعد رو رج بعد 1 دانه ژته،3 دانه زیر،1 دانه ژته،3 دانه زیر تا آخر رج بعد رو دفعات بعد 3 دانه می شود 4 دانه و بعد 5 دانه و 6 دانه و... رج های برگشت همه از رو هستند. اینقدر به این ترتیب می بافیم تا گردی بافت به اندازه گردی پشت سر بشه. *دانه های مشخص شده به رنگ سیاه ژته های روی کلاه است. بعد به رج زیر شروع میکنیم و یک ر...
عروسک بافی
یک سالی هست که دو تا از کتابهای عروسک بافی خانم مستعلی رو از حسن آباد خریدم.ولی فرصت بافتن نبود.فقط یک ساعت از روی دستورش بافتم که قبلا عکسش را گذاشتم. تا اینکه خواهر شوهر جرقه بافت را زد و اولین عروسک بزرگ را بافت: وبرای عید نوروز که باهم بودیم در مسافرت تصمیم گرفتیم یکی دیگر از عروسکها را شروع کنیم و ببافیم. البته من یک سارافون هم برای دخترک می بافتم که از بس خواهر شوهر گرامی تکرار کرد که هنوز عروسک را نبافتیم و کی می بافیم من سارافون را نیمه کاره گذاشتم و عروسک را شروع کردیم. و این شد نتیجه عروسک من: ...
سفر نامه نوروز 92
روز 30 اسفند ساعت 4 صبح حرکت کردیم و البته من و بچه ها تا صبح نخوابیدیم. خدارا شکر ترافیک نبود. یک خانه روستایی مد نظرمان بود و با تحقیق به قلعه رود خان رسیدیم و از طریق یک آشنا خانه را برای روز 30 اسفند تا 4 فروردین رزرو کردیم. با یک عالم دلشوره که خانه چه شکلی میتواند باشد به مقصد رسیدیم و البته با دلشوره ای بیشتر از اینکه مبادا به سال تحویل و چیدن سفره نرسم. خلاصه رسیدیم و من بعد از دیدن خانه و در تمام مدت اقامتمان در خانه به یاد سریال پس از باران بودم! خانه ای چوبی و قدیمی در جاده قلعه رودخان،19 کیلومتری فومن و 6 کیلومتری قلعه. خانه ای بسیار دنج ب...
سفر نامه نوروز 92 (2)
روز 4 فروردین باید خانه روستایی را تحویل میدادیم اما تصمیممان برای برگشتن عوض شده بود و خواستیم تا پنجم بمانیم.و از آنجایی که امکان تمدید زمان ماندن نبود تصمیم بر این شد که روز آخر را کنار دریا باشیم. دریای بندر انزلی را انتخاب کردیم و تا ظهر بندر انزلی رسیدیم. یک سوییت کنار دریا گرفتیم که پنجره اش رو به دریا باز می شد و باز هم کلی با صفا بود. بندر انزلی شهر قشنگیست.از نظر من هر شهری که دریا داشته باشد شهر قشنگیست. و دریای بندر انزلی پر از مرغ ماهیخوار! بندر انزلی با سوغاتی که برای اولین بار بود می دیدم.البته خودشان می گفتند این شیرینی سوغات کل شما...
یا من اسمه دواء
سه روز است که خانه ما بیمارستان است. دختر دومی تب کرد و خوابید.از یکشنبه مدرسه نرفت و در تب سوخت.شب تا صبح از درد بدن گریه کرد و تب و لرز امانش را بریده بود. دیروز دخترک هم تب کرد.اما باز روی پا بود.از صبح تب دخترک هم زیاد شده.ظهر درجه حرارت بدنش 40 درجه بود.سرفه میکند . و از همه اینها بدتر پروسه شربت و دارو دادن به دخترک است. و من فکر میکنم بعد از سه شب بی خوابی و بد خوابی آیا توان دارم که امشب هم بیدار بمانم؟ خدایا! یا من اسمه دواء و ذکره شفا! خودت شفا بده! ********************************************** در این روزهای بیماری گمان میکنم دخترک هم شغل آینده اش را انتخاب...
تجدید خاطرات
میهمانی پایان سال
دیروز آخرین مهمانی جمعه خانه مادر بود.البته مادر چیزی نگفت ولی از شواهد و قراین اینطور برآمد که: دختران و داماد گرامی! پسر ها و عروس حاضر در جلسه گرامی! به علت پایان سال 91 و آغاز خانه تکانی تا اطلاع ثانوی تعطیل است! لطفا سوال نفرمایید! و من هم در کسوت یک عروس خوب سوال ننمودم و امید بستم که مانند سیبی که به هوا می اندازی صد چرخ می خورد تصمیم نگفته مادر هم در طول هفته عوض شود! اصولا این خانه مادر که قبلا هم درباره اش نوشتم جای بسیار خوبی است. جایی که وقتی دختران من آنجا را تبدیل به کوفه می کنند کسی حرف نمیزند و وقتی شمر(لقبی که بابا حاجی در قبال رفتار با بچه ها به من می دهد!!!)هم حرف ...
میهمانی پایان سال 2
و عضو دیگر خانه مادر: دخترک ناپدید میشود و وقتی یافت می شود که گوشه پشتی اتاق عمو سنگر گرفته و با گوشی عمو سر و کله میزند. با دیدن عمو و مطالبه گوشی دخترک بسیار با وقار و سنگین گوشی را پس میدهد.بدون هیچ گونه مقاومت و یا حتی دریغ از نگاهی که در چشمان عمو بیندازد. عمو دلش میسوزد و گوشی را پس می دهد و دخترک را شاد میکند. و در قبال این همه لطف و از خودگذشتگی عمو دخترک هم از خجالتش در می آید . ********************************************************* وقتی سبد ن باشد دخ...













